تبليغاتX
buti



buti  

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح قالب
             آرشيو وبلاگ
             وضعيت مدير در ياهو



 

نويسنده :


 

موضوعات :


 

آرشيو وبلاگ :


 


طراح قالب :

گالري قالب وبلاگ



 

سلام                                                                      

 

از اینکه ما رو هم تحویل گرفتین

اسم من بنا به خواست بابام ومامانم صابره وهیچ دخلی هم به من وشما نداره.از منم نپرسیدن که دلت میخواد یا نه.۲۲ سالمه واونطوری همکه میگن پسره خوبی هستم(از هر لحاظ).خلاصه اینارو گفتم که حساب کار دستتون باشه و بدونین با کی طرف هستین.(در ضمن من خیلی هم پر زورم)

خلاصه خوش اومدین



+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 18:2  توسط saber & mahshid

 

اسم من مهشیده.۱۹ سالمه.منم دختره خوبی هستم چون صابر میکه.البته زورم همچین تعریفی نداره.



+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 18:1  توسط saber & mahshid

 welcome

خوش آمديد




+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 17:10  توسط saber & mahshid

 

وقتی یه رابطه ای داره تموم می شه

اونی که

کمتر عاشقه

قشنگتر حرف می زنه



+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 18:35  توسط saber & mahshid

 خورشید

مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد



+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 23:11  توسط saber & mahshid

 قشنکه مکه نه؟؟؟

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 18:29  توسط saber & mahshid

 

دوستت دارم عشق قشنگم.....   

دوستت دارم به 23 زبان دنیا:1- انگلیسی:i love you - فارسی:تو را دوست دارم - ایتالیایی:ti amo - آلمانی:ich liebe dich 
 - ترکی: seni seviyurum- فرانسه: t'aime je- یونانی :S'ayapo- اسپانیایی: te quiero- هندی: mai tumase pyre karati hun 
- عربی: ana behibak11- ایرانی:من دوست دارم - ژاپنی: kimi o ai shiteru- یوگسلاوی: ya te volim
- کره ای:nanun tangshinul sarang hamnida- روسی: ya vas liubliu- رومانی: te iu besc- ویتنامی:em ye^u anh
- اکراینی: ja tebe kokhaju- تونسی: ha eh bak- سوریه/لبنانی: bhebbek - سوئیس/آلمان :Ch'ha di ga"rn 
- سوئدی: jag a"iskar dig - افریقایی: ek het jou liefe 



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 18:26  توسط saber & mahshid

 

عشق به معناي واقعي
معمولاً‌ اساس اين گونه دوستي ها عشق به معناي واقعي نيست چرا كه عشق واژه اي است مقدس كه از زواياي مختلف و از اعماق وجود انسان سرچشمه مي گرد در واقع اين عشق ، در حالي كه دوستي هاي دختران و پسران احساسات زود گذر است كه دختران و پسران آنرا به اشتباه عشق مي پندارند به مانند رگبار هاي بهاري مي ماند ، هوا لحظه اي آرام است ، اما چند لحظه بعد باراني شديد در حال باريدن است و چند لحظه بعدتر هوا صاف صاف است .
متأسفانه اين نوع دوستي مضرات فراواني دارد كه از جمله آنها مي توان به تخريب روحيه فرد ، شكست و ناكامي تخريب آينده ي رويايي و واقعي افراد ، خود كشي و سوء استفاده هاي جنسي اشاره كرد .


دختران زود تر عاشق مي شوند
بر طبق تجربه هاي كسب شده مي توان گفت كه دختران به علت احساساتي بودنشان زود تر از پسران عاشق مي شوند اما به دليل محدوديتي كه دارند نمي توانند پيش قدم شوند هر چند كه امروزه ديگر محدوديت هاي خانواده و جامعه كمتر شده و به اصطلاح خانواده ها امروزي شده اند و سدي كه ديروز وجود داشت ديگر به مانند گذشته آنچنان محكم نيست



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 18:24  توسط saber & mahshid

 دو خط موازی

دو خط موازي


دو خط موازى زاييـده شدند . پسركى در كلاس درس آنها را روى كاغذ كشيد. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان يك نگاه قلبشـان تپيـد. و مهر يكديگر را در ‏سينه جاي دادند. خط اولى گفت:ما مى توانيم زندگي خوبي داشته باشيم. و خط دومي ‏از هيجان لــرزيد. خط اولـي گفت: و خانه اى داشته باشيم در يك صفحه دنج كـاغذ‎ .‎
من روزها كار ميكنم. مي توانم بروم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ،يا خط كنار ‏يك نردبام. خط دومي گفت: من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،يا خط يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خـــلوت‎.‎
خط اولــي گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگي خوشي خواهيــم داشـت‎.‎
در همين لحظه معلم فرياد زد: دو خط موازي هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تكرار ‏كردند: دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند‎.‎
دو خط موازي لـرزيدند. به همديگــر نگـاه كردند. و خط دومي پقي زد زير گريـه‎ .‎
خط اولي گفت: نه اين امكان ندارد . حتمأ يك راهي پيدا ميشود .خط دومي گفت: ‏شنيدي كه چه گفتند؟ هيچ راهي وجود ندارد. ما هيچ وقت به هم نمي رسيم. و دوباره ‏زد زير گريه. خط اولي گفت: نبايد نا اميد شد. ما از اين صفحه كاغذ خارج مي شويم و ‏دنيا را زير پا مي گذاريم. بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند. خط دومي ‏آرام گرفت. و اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيد. از زيردر كلاس گذشتند. و وارد حياط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهاي سوزان ..... ، از كوههاي بلند ..... ، از دره هاي عميق .......، ‏از درياها ....... ،از شهرهاي شلوغ‎.....‎
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند. رياضيدان به آنها گفت: اين محال است.هيچ ‏فرمولي شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چيز را خراب ميكنيد. فيزيكدان گفت: ‏بگذاريد از همين الآن نا اميدتان كنم. اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت، ديگر ‏دانشي به نام فيزيك وجود نداشت. پزشك گفت: از من كاري ساخته نيست، دردتان بي ‏درمان است. شيمي دان گفت: شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد. اگر قرار باشد با ‏يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد. رسيدن شما به هم مساوي ‏است با نابودي جهان. دنيا كن فيكون مي شود . سيـارات از مدار خارج مي شوند. كرات با ‏هم تصادم ميكنند. نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ‏ايد. فيلسوف گفت: متاسفم... جمع نقيضين محــال است‎.‎
و بالآخره به كودكي رسيدند. كودك فقط سه جمله گفت: شما به هم ميرسيد. نه در ‏دنياى واقعيات. آن را در دنياى ديگري جستجو كنيد...... دو خط موازي او را هم ترك كردند. ‏و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند. اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل ميگرفت. ‏‏«آنها كم كم ميل به هم رسيدن را از دست ميدادند.» خط اولي گفت: اين بي ‏معني است. خط دومي گفت:چي بي معني است؟ خط اولي گفت:اين كه به هم ‏برسيم. خط دومي گفت: من هم همينطور فكر ميكــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎
يك روز به يك دشت رسيدند. يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بودو نقاشي ميكرد.خط ‏اولي گفت:بيـا وارد آن بوم نقاشــي شويم و از اين آوارگي نجات پيــدا كنيم‎.‎
خط دومي گفت: شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم. خط اولي ‏گفت:در آن بوم نقاشي حتمأ آرامش خواهيم يافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روي دست ‏نقاش رفتند و بعد روي قلمش. نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد‎.‎
و آنها دو ريل قطار شدند كه از دشتي مي گذشت. و آنجا كه خورشيد سرخ آرام آرام ‏پايين مي رفت ، سر دو خط موازي عاشقانه به هم ميرسيد‏‎.




+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 18:19  توسط saber & mahshid

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 18:17  توسط saber & mahshid

 لينك باكس

 




 

درباره وبلاگ :



 

جستجوگر :



در كل اينترنت
در اين سايت


 


كل بازديد ها :

گالري قالب وبلاگ
آرزو و لبخند
دنیا برای من خیلی کوچیکه
لیمو ترش


خورشید
قشنکه مکه نه؟؟؟


دو خط موازی

welcome


انجمن طراحان ايران

آرشيو پيوند هاي روزانه